نظام قاسم- شاعر اندیشه و اندوه

نظام قاسم- شاعر اندیشه و اندوه

 

 

رفت نیم عمر در آزردن مام و پدر

نیم دیگر در غم فرزندها بگذشت و رفت

 

شاعر این بیت زیبا کسی نیست جز نظام قاسم. شاعری که شیدایی و شور را با اندیشه و شعور

 در هم آمیخته است و شعرش را که آیینه زندگی خود اوست به میان مردم آورده است . غزل

 های این شاعر اگر چه گاه درونی و شخصی است اما بازتاب رنج ها و دردهای انسان امروز

 است:

 

زندگی ! درخم و پیچت به خدا خسته شدم

راه جسته به خطا و به خطا خسته شدم...

راه بردم ز ثری تا به ثریا آسان

از ثریا چو رسیدم به ثری خسته شدم...

پیش پای کس و ناکس دل ما قربان شد

از دل –این مرغ عروسی و عزا _ خسته شدم

 

 

شعر نظام قاسم حکایت انسان دردمند امروز است که با همه ی توان و توشه ی بالایی که دارد

 با رنج و درد و مشقت روبروست . حکایت انسانی که عشق را می شناسد و چونان مجنون

 تازیانه ی این عشق را بر گرده ی خود احساس می کند:

 

من که سر بر اوج گردون داشتم

کی غم از پسخند هر دون داشتم

چون کتاب نو نبودم پر جلا

چون کتاب کهنه مضمون داشتم

تا ز خامی وارهم ، عمری چو می

خویش را در  خویش مدفون داشتم

سوختم من هم ز عشق لیلیی

در دلم غم های مجنون داشتم...

 

زبان شعری نظام قاسم روان و تا حدودی سهل و ممتنع است. پختگی زبان و اندوهی که در

 غزل هایش موج می زند یاد آور غزل های سعدی است. گر چه شاعر گاه دچار تکلف های

 زبانی نیز می شود:

 

من نبودم هیچ گه یک سو گرا

دیده ی حق بین به هر سون داشتم

 

یا در غزلی دیگر:

 

بوده ای گوش کر و سوی تو رفتم به عبث

تا به منزل نرسیده چو صدا خسته شدم

 

می دهد یا نه ،کمربندت جهان

در ته بارش کمر گم می کنی

 

شاید گناه این گونه بیت هایی بیش از همه به گردن دور شدن تاجیکان از زبان معیار غزل

 باشد. منظورم زبان معیار فارسی موجود در مثلا تهران و اصفهان امروز نیست ، بلکه دور

 شدن از زبان حافظ و سعدی و جامی و صائب و بیدل و کلیم و... است.

همین شاعر در همان غزل آخر بیتی چنین شکوهمند و استوار می آفریند:

 

رستم ! از راه سمنگان باز گرد

رخش می یابی پسر گم می کنی

 

زیبایی این بیت آنقدر رشک برانگیز است که هر ذوق سلیمی جایی برای این بیت در حافظه ی

 خود دست و پا می کند. یا مثلا این بیت به یاد ماندنی را ببینید که خود آغاز و مطلع غزلی

 زیبا از این شاعر است :

 

برای مرغ دل از چه قفس درست کنیم

بهار آمده باز آ نفس درست کنیم...

 

در مورد نظام قاسم و شعرهایش پیشتر در کتاب خورشید های گمشده حرف هایی زده بودم . و

 همین که عکس این شاعر را در روی جلد آن کتاب در کنار چند چهره ی انگشت شمار آورده

 بودم نشان از اهمیت و ارزش ادبی والای این شاعر داشت.غزل او مرا بیش از هر شاعری

 به یاد غزل های رستم وهاب نیا می اندازد.این هر دو شاعر در غزلهایشان رگه هایی از

 خلاقیت عجیب به چشم می خورد. شاید غزل های سال های اخیر عجمی یکدست تر و به قول

 معروف تراش خورده تر از غزل های این دو شاعر باشد اما درجه ی خلوص و عیار بالا در

 برخی از ابیات این دو شاعر قضاوت را دشوار می کند.

گاه در پاره ای از ابیات غزل های نظام قاسم رنگ و بویی از تصنع را می توان مشاهده کرد.

 تلاش برای استفاده از همه ی ظرفیت های قافیه  گاه کار دست شاعر می دهد:

 

هوای همپری شاهباز اگر نشود

برای خود پر و بال مگس درست کنیم

 

 

در اینجا شاعر یک دفعه مخاطب را با خود به آسمان هفتم می برد و از آن بالا پرتش می کند

 به زمین. مثل این که بگوییم اگر ما را به بهشت نمی برند لطفا به جهنم ببرند. بین سیمرغ و

 عقاب تا مگس دست کم صدها نوع پرنده از قرقی و کبوتر و قوش و پرستو گرفته تا بلبل و

 گنجشک و زنبور و سنجاقک هستند اما متاسفانه هیچ کدامشان قافیه با قفس و نفس نیستند .

 حالا اگر هم شاعر مجبور به آوردن مگس بوده می توانست این مگس را با مضمون دیگری

 در غزلش بیاورد. در غزل زیبای انگشتر سلیمان که ساختاری محکم و روایی دارد نیز گاه

 این تکلف و تصنع در ابیاتی خود را می نمایاند. دو بیت آغازین را ببینید که چقدر به ساختار

 غزل کمک کرده است:

 

بر سنگ هر دو دست است این دم سر سلیمان

از دست رفته آوه! انگشتر سلیمان

از عدل لحظه ای رفت چون دور آندم آمد

در صورت قرینی دیوی بر سلیمان

 

اما درست در بیت سوم با آوردن قوافی درونی تصنعی که آوردن آن چندان ضرورتی نداشت

 حال غزل و خواننده گرفته می شود و غزل رنگ و بوی حکایت و روایت خود را از دست

 می دهد. ببینید:

 

بر دل نهد چو انگشت ، سوزد چو اندر انگشت

دیوان چو کرده دیوان ، بام و در سلیمان

 

آوردن انگشت به کسره و به معنای زغال سنگ در این غزل جز ردیف کردن یک صنعت

 جناس کار چندانی در ساختار عمودی شعر نکرده بلکه از زیبایی و حس شعر کاسته است. اما

 با همه ی این کاستی ها غزل نظام قاسم در ردیف غزلهای نو و پیشرو و درجه ی اول غزل

 معاصر تاجیکستان جای می گیرد .

 با هم چند غزل این شاعر را زمزمه می کنیم.

 

 

 بهاریه

 

 

برای مرغ دل از چه قفس درست کنیم ؟

بهار آمده ، باز آ قفس درست کنیم

 

چو مرغکان که نصیب حیاتمان فصلی ست

به خویش لانه ز خار و ز خس درست کنیم

 

نگفته داد ز خویش و کسان ،  کنون باید

برای خویش و کسان دادرس درست کنیم

 

اگر خیال مراحل به سر بود ما را

نخست مرحله بانگ جرس درست کنیم

 

بیفکنیم به خاک این زمان بنای حسد

هوای معنویی از هوس درست کنیم

 

هوای همپری شاهباز اگر نشود

برای خود پر و بال مگس درست کنیم

 

ز ناکسی گذر و با کسان نظر سازیم

جدل کنیم که در خویش ، کس درست کنیم

 

در این جهان بشود تا سزای پای کسی

برای خویش دل دسترس درست کنیم

 

بنای جهل به بنیاد خود کنیم خراب

بنای عقل ز بنیاد ، پس درست کنیم

 

درست شد که بهار آمد و زمستان رفت

رسید همنفسان ! تا نفس درست کنیم

 

دریغایی

 

 

زندگی در بحث چون و چندها بگذشت و رفت

دست اندر کار و پا در بند ها  بگذشت و رفت

 

با گذشتن ، سرحساب داغ دل  پیدا نشد

گو به تخمین از سر ما اندها بگذشت و رفت

 

در جهانی کز شکستن ها مرکب بود و هست

عمرمان در حسرت پیوند ها  بگذشت و رفت

 

رفت نیم عمر در آزردن مام و پدر

نیم دیگر با غم فرزندها بگذشت و رفت

 

سال ها آموختیم از پیرها ، تدبیرها

همره آن پیرها ، آن پندها بگذشت و رفت

 

همره می خورده بودیم از وفا سوگندها

چون خمار باده آن سوگندها بگذشت و رفت

 

درد دندان را بماند باقی عمر این زمان

فرصت بی درد خوردن ، قند ها بگذشت و رفت

 

گریه ها مانده ست در جان و دل از نقد جهان

ای دریغ ! ایام خنداخندها بگذشت و رفت

 

 

زندگی

 

 

زندگی در خم و پیچت به خدا خسته شدم

راه جسته به خطا و به خطا خسته شدم

 

بوده ای گوش کر  و سوی تو رفتم به عبث

تا به منزل نرسیده چو صدا خسته شدم

 

به در دیده ی دنیا زدم انگشت نگاه

وا نگشت و نشدم دیده درآ ، خسته شدم

 

بس دویدم ز پسی و نرسیدم به کسی

با سر و پای روان ، بی سر و پا خسته شدم

 

بی دوا بوده ای افسوس ، ندانستم من

هر طرف در تو دویده چو دوا خسته شدم

 

راه بردم ز ثری تا به ثریا ، آسان

از ثریا چو رسیدم به ثری ، خسته شدم

 

در جهان تو و من از من و تو ماند دلم

در جهان من و ما از من و ما خسته شدم

 

کاش با این همه احساس نشاطی که مراست

جمله ناخسته بدانند چرا خسته شدم

 

زندگی ! مان تو مرا و ز ره خویش نمان

که تویی تندرو و من به خدا خسته شدم

 

پیش پای کس و ناکس دل ما قربان شد

از دل – این مرغ عروسی و عزا – خسته شدم

 

مرگ را به ز  تو دانم تو مخوان مرده دلم

خود تو مردانه بنه عذر مرا ، خسته شدم

 

راه سفر

 

خویش را یک لحظه گر گم می کنی

رهروا ! راه گذر گم می کنی

 

گر نمی جویی خودت را در زمین

در سما شمس و قمر گم می کنی

 

هر قدر پیداگری نزد کسان

پیش بی فرهنگ ، فر گم می کنی

 

آفتاب سینه ات بنشست اگر

روز هم راه سفر گم می کنی

 

می دهد یا نه ، کمربندت ، جهان

در ته بارش کمر گم می کنی

 

رستم ! از راه سمنگان بازگرد

رخش می یابی ، پسر گم می کنی

 

ای پرستو ، جان فدایی چون تو نیست

با خیال لانه پر گم می کنی 

 

 دل تاجیک و ایرانی

 

جهانی نغمه و خنیا ، دل تاجیک و ایرانی

یکی دنیا در این دنیا ، دل تاجیک و ایرانی

 

ز مهر پاک برخوردار ، ز عشق و آرزو سرشار

به دهر خفته دل بیدار ، دل تاجیک و ایرانی

 

به حال تاب و تب باشد ، به شادی روز و شب باشد

پر از ساز و طرب باشد ، دل تاجیک و ایرانی

 

نکوکار همه دوران، نکو روی ره یزدان

نکوخواه همه انسان ، دل تاجیک و ایرانی

 

تهی از گرد و کین بادا ، به راه مهر و دین بادا

سماعی در زمین بادا ، دل تاجیک و ایرانی

 

خوشا وارسته و آزاد ، بسا دلبسته و دلشاد

همی با فال حافظ باد، دل تاجیک و ایرانی

/ 0 نظر / 87 بازدید